به نام داناترین
با عرض سلام خدمت دوستان گرامی
و عرض تسلیت به مناسبت روز وحدت حوزه و دانشگاه ...
از آن جا که نظرات خود را در باب دانشگاه پیش تر بیان کرده ام ، تنها به گذاشتن لینک مطلب ( دانش جویدن با "ی" اضافه ) مورد اشاره در ابتدا اکتفا کرده و مطلب تکمیلی را که در خصوص "حوزه" می باشد خدمت شما تقدیم می کنم :
۱
با عجله لباس ام را پوشیده نپوشیده تنم می کنم و می زنم بیرون ، دوستم آن قدر از جو علمی و ساده و محققانه فیضیه تعریف کرده است که بیشتر از او که 10-15 دقیقه ای تا کلاس اش بیشتر نمانده عجله دارم ... بالاخره سوار موتور می شویم ، دم صبح است و هوا سرد ... قسمت گردن به بالا در هجوم باد سرد صبح فریز می شود ...
2
همین جاست ، پیاده شو تا موتور را قفل و بند کنم ... سریع تر ... باشه بابا تو که از من هل تری ... تموم شد؟ ... بریم ... یکی دو محوطه را می گذارانیم تا به حیاط اصلی برسیم ... این طرف و آن طرف آدم های مچاله شده ای در زیر پتو که گویا جایی برای خوابیدن ندارند و چند تا حلقه درس ...
3
درس ... کتاب های قطور که از زیر عبا به بیرون سرک می کشند ... چه می خوانند اینها خدایا ؟ ... مکاسب ، لمعه ، جامع المقدمات ... خدای من ... دوستی می گفت فقط 2 هفته گیر بحث تعیین قبله و اوقات شرعی و این چیز ها بودیم ، می گفت : « آخه نمی دونی چه گیریه ... قوس و قزح و قمر و عقرب و ... حفظ کردنش فقط 1 ماهی بلای جانمان شده بود » ... خدایا ! یعنی تمام لمعه را می خوانند ؟ ظهار و لعان و ایلا و عتق و صید و ... مگر هنوز کتاب جدیدی جای مکاسب را نگرفته است ؟ یعنی هنوز گیر این سوالند که بیع معاطاتی صحیح است یا نه ؟ ( بیع معاطاتی به خرید و فروشی گفته می شود که مثلا شما به در مغازه رفته 50 تومان به مغازه دار بدهید و بی هیچ صحبتی یک پفک برداشته و بیایید ؛ خرید و فروش بدون اجرای صیغه عقد که « من این پفک را از شما به 50 تومان خریدم » و « قبول کردم » ) ... پس تکلیف حقوق معنوی و تجارت الکترونیکی و ... در این آشفته بازار چه می شود ؟ ...
4
همین سوال را از دوستم می پرسم ... « خب ! حضرت امام در کتابشان مثلا از حق سرقفلی سخن به میان آورده اند !!! ... گرچه بسیاری از علما موافق تدریس کتب ایشان در حوزه نیستند و هنوز که هنوز است دید خوبی نسبت به ایشان وجود ندارد » ... برای چه آخه ؟ ... « می گویند آخوندی که دنبال سیاست برود بی سواد از آب در می آید !!! »
5
دم دم های صبح شده است و خورشید تمام قد در برابرمان ایستاده است که ... به یک باره متوجه هجوم دسته دسته آدم به سمت آن طرف حوزه می شوم ... دو نفر آدم پشت یک میز نشسته و دفتری در پیش رو دارند و یک صف چند متری در عرض یکی دو دقیقه ... به هر آدمی که می آید پولی می دهند و چیزی می نویسند ...
6
اینها چه می کنند ؟!!! ... « امروز روز شهریه است » ... حالا چرا این جوری می دوند ؟ مگر تمام می شود ؟ ... « اگر نرسی بله ! » ... حالا چند می گیری ؟ ... « بستگی به مرجع تقلیدی دارد که شهریه میدهد ؛ از هزار تومان شروع می شود تا ... دیگر 10-15 هزار تومان آخرش است ... مگر شهریه رهبری که ماهی 30 هزار تومان است ... » ... آن وقت با این چه می کنید ؟ و دوست من فقط سرش را به پایین می اندازد و می خندد ...
7
دوست من متاهل است ، زن دوست من دانشگاه آزاد درس می خواند ، خانه اش زیر زمینی کوچک در جای نه چندان خوب شهر است ، ماهی 70 هزار تومان اجاره می دهد ، گرچه همه می دانند اما یادآوری اش بد نیست که دوست من غذا هم می خورد ؛ آن هم سه وعده ، آب شیرین هم می نوشد ، یک موتور دارد که سوخت مصرف می کند ، گاه گاهی مهمانی نادان چون ما هم گیرش می آید ...
راستی یادم رفت بگویم : "دوست من نفس هم می کشد ، دوست من موجود زنده است ..."
امیدواریم تونسته باشم لااقل تصویری جداگانه و اجمالی از این تنها دو نهاد عمده تولید علم ! در این مرز و بوم ارائه کرده باشم ، ترکیب و وحدت اش دیگر با شما خوانندگان عزیز ...
تا مجالی دیگر و خواندن دوباره نظرات پر بار شما عزیزان ...
خداوند یار و نگه دار همگی تان
با یاد تنها همیشگی

