![]() |
![]() |
|
| فرار از حصار خویشتن |
|
بسم الحق
سلام و عرض ارادت خدمت تمام دوستان یکم سراسر بیابان است ، خدایا چرا آب قطع است؟ پس کجا باید ... ؟ « آقا ببخشین این ساختمان ... کجاست؟ » ، « جدیدالورودی؟ تازه اومدی؟ » ، « بله » ، « صبر جزیل ! باید از این سراشیبی بالا بروی اون بالا آخرین ساختمان خوابگاه شماست!» ... دوم « آقا ببخشین سرپرستی کجاست؟ » ، « سه طبقه بگیر برو بالا آخر راهرو » ... « آقا ببخشین آموزش کجاست؟ » ، « سه طبقه پایین تر عزیزم گوشه راهرو ورودی » ... « آقا ببخشین دفتر مدیریت ... » ، « طبقه سه ... » « آقا ببخشین ... » ... سوم سه بار بالا و پایین رفتن از سه طبقه پله هیچ نتیجه ای ندارد ، چنین کلاسی با این شماره وجود ندارد ، « ببخشین آقا این کلاس ... کجاست ؟ » ، « گفتم که عزیزم ، طبقه سوم » ، « ما همین الان اونجا بودیم ولی کلاسی با این شماره ندیدیم » ، « آقا جان ! همون آخر راهرو » ، برای بار چندم بالا رفتن بی نتیجه است ... مرد مسنی کراواتی از کنارم می گذرد ، فکری به ذهنم می زند ، با عجله و خوشحالی خاصی ناشی از پیدا کردن فرشته نجات به دنبالش می روم ، « ببخشین آقا این کلاس ... کجاست ؟ » ... حتی روی خود را هم برنمی گرداند و مستقیم به راه خود ادامه می دهد ... چهارم بالاخره کشف کردم ... ذوق زده وارد کلاس می شوم ... « از جلسه اول بی نظمی؟ این چه وضعی است ؟ به نظر من با این وضع انضباط حذف کنید بهتر است » ، « ببخشین استاد » ... خانم ها عقب و آقایان جلو نشسته اند ، هیچ کس کنار نمی رود تا جایی برای من باز شود ، به آخرین ردیفی که آقایان نشسته اند می روم و یک نفر برایم جاخالی می کند ... قیافه ها مبهوت و سرگردان است ، انگار بخواهند خود را به خواب عمیق بزنند ، چند نفر خانم بعد از من می آیند ، استاد ورودشان را با احترام خاصی خوش آمد می گوید (!) ، استاد سخن می گوید و ما می شنویم ، رو به یکی از ما می کند و می گوید : « شما ! بگین ببینیم ... » ، جواب می دهد ، ولی استاد با نگاه غضبناک تمسخر آمیزی او را ساکت می کند و بعد : « سواد ندارین صحبت نکنین جانم! بگین نمی دونم ! چه کسی مجبورتون کرده مث بچه دبیرستانی ها از روی رادیو صبحگاهی هم که شده جواب من را بدین ... ! » و بعد خود پاسخ می گوید ، پاسخش ابهام آور است ، با اشتیاق فراوانی دستم را به نشانه اجازه خواستن بالا می گیرم ... ۵ دقیقه ای می گذرد : دست من هم چنان بالاست و استاد کماکان به کار خویش مشغول است ... خسته می شوم و به ناچار دستم را انداخته و به نیمکت تکیه می دهم ... پاهای خسته خانمی که پشت من نشسته و هر از چند بار قصد رفع خستگی دارد ، هیکل من که هر بار به همراه رفع خستگی به هوا می پرد ، نگاه های خشمگین و کنجکاو استاد و دست آخر یک شلوار خاکی شده تمام ماجرای علمی اولین روز دانش جوی(ی)دن من است ... پنجم بعدها اندک اندک فهمیدیم که هر کسی کمتر بر سر کلاس ها حاضر باشد ، بیشتر سکوت کند ، به همراه استاد پله پیمایی کند و ترجیحا کتب او را تا دم در اتاق به دست گیرد ( به بهانه جالب بودن آنها ) با سوادتر و دانشجو تر است ... و این چنین ما نیز دانش جوی(ی)دیم تا فرصتی دوباره در پناه حق یا دائم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 22:18 توسط محمدعلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من حصار خویشتنم
هبوط مرا محصور خویش کرده است درد در خود بودن و ماندن راه گریزی هست؟ |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 |
| آرشیو موضوعی |
|
اندیشه سیاست اجتماع متفرقه |
| تریبون آزاد |
| از جنسی دیگر |
| مخالف (دیدگاه) من |